امروز هم داره تمام میشه از بس به این موبایل لعنتی نگاه کردم خسته شدم...می دونم انتظار بی خودیه ولی نمیدونم این انتظار چیه .
فاطمه می گفت: دیگه اصلا فایده نداره باهاش حرف بزنی دیگه به حرف هیچکس گوش نمی کنه ،حتی به حرفهای تو هم گوش نمی کنه عاشق شده تمام وجودش رو محمد گرفته اصلا فکر نمی کنه داره چیکار میکنه چقدر زندگی و آینده خودش و خانوادش رو به خطر میندازه...
همه اینها رو میدونم.
واقعا باید بزارم سرش به سنگ بخوره؟! چون عشق کوره!
آخه چرا باید کاری رو بکنه که مثل روز آینده اش معلومه؟
تجربه به چه قیمت؟
گفته بود تا آخر این راه می خواد بره...
یعنی الان داره چیکار میکنه؟
وای ...
دارم دیونه میشم ۱۰۰۰بار مرور کردم حتی ۰.۰۰۰۰۰۱٪ هم خوشبختی توش نیست.
وای ...
بهم قول داده...یعنی...فقط...خدا...
خدایا شکرت
به تو سپردم
سلام
دیروز رفتم دانشگاه، مثل همیشه همه شلوغ و پرسر وصدا...نگاشون که میکنم یاد گذشته ها میفتم که روزی منم این جور بودم و چه فکرهایی میکردم و چه نگاهی داشتم به زندگی...
دیگه استاد ها هم فهمیدن حالم رو...آزاده میگفت : سر حال نیستی.
شادی از بچه ها پرسیده بود: اتفاقی افتاده.
والبته دختر ها هم که از فضولی ....
هیچکس نمیدونه پس این لبخند همیشگی چیه !
به فاطمه زنگ زدم. اون بیچاره هم از دست من اسیر شده ، خجالت می کشم. گفت حالش بهتره ولی صداش خیلی گرفته...
دیشب باید شیما می رفت.(چقدر از این شیما متنفرم۹۰٪ این تغییر روحیه رو از این نا رفیق می دونم)
تنها بود دیشب. موقع برگشتن چند بار ایستادم تا شمارش و بگیرم ولی...آه
می دونم دیشب بهش چی گذشته..لحظه لحظه اش رو می تونم تصور کنم.
می دونم یه دل سیر با عشقش حرف زده و شاید...
به نظرتون هنوز بهم فکر میکنه.
سخته که عاشق کسی باشی که عاشق کس دیگه اس.(کسی که حتی لیاقت نگاهش رو نداره)
امروز و فردا هم تنهاست و میدونم چی میگذره.
...آه
خدایا شکر