آسمان ابریست
ومن آهسته می خوانم
شعر وجودم را برایت نازنین باران
وافسوس از هجوم قطره های اشک
که آری باز هم با دیدنت از چشم فرو ریزند چنان پر تب
ومن هر دم به یاد آخرین پرواز دل بیمار می مانم
به هر سو که رو آرم ببینم چشمهای پر زمعصومیت گل را
که باز هم اشک درمژگان فرو خورده
خودش را از نگاهم دور می سازد
نمی دانم به یاد حرف خورشید باز خواهد گشت
مدام بر بام بی تابی فرود آیم
وگاه با یاد اشعارش که می آید از هر سو
بدون یک نظر پیغام
آرام میگیرد
به یادم باش