روزی که عشق مرد ...

عشق - عقل - علاقه - زندگی - زندان - جوانی - مرگ - حسرت - آه - نگاه

روزی که عشق مرد ...

عشق - عقل - علاقه - زندگی - زندان - جوانی - مرگ - حسرت - آه - نگاه

یک هفته

یک هفته گذشت ...ولی انگار همین چند دقیقه پیش بود که باهام حرف زد.انگار همین الان بود که بهم قول داد.یعنی رو قولش می مونه؟

گفتن دیروز عصر بهتر شده.خدایا شکر

امروز هیچ خبری ازش  ندارم.فاطمه کمی نگرانم کرده .

فردا صبح دارم میرم توچال میرم بالا تا پس فردا عصر اگه موبایل آنتن بده بازم یه پست میدم از بالا، خیلی دلم برای کوه تنگ شده بود.

فردا قبل از بالا رفتن باید به فاطمه زنگ بزنم.اصلا دوست ندارم بیام پائین.الان یک هفته اس که سر کار نرفتم.

نظرات 2 + ارسال نظر
آیدا یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 11:11 ب.ظ http://ayda16.blogsky.com

سلام
ببخشین که فضولی میکنم ... اما فاطمه کیه ؟‌ چیزیش شده آیا که حالا بهتره ؟ البته خدا رو شکر ایشالله که زودتر خوبه خوب شه ...
اما من بهش گفتم دیگه بدون اون کوه نمیرم !!!!
خوشحال میشم بهم سر بزنی البته اگه دوست داشتی ... (لبخند)

فاطمه صمیمی ترین دوست یه عشقه

فرشته دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 08:52 ق.ظ

خوش بگذره. انشالله وقتی برگردید خبرهای خوب بهتون برسه.

کارفرما هستید که میتونید یه هفته سر کار نرید؟!!! خوش به سعادتتون. گاهی به کارفرماها خیلی غبطه میخورم. برای یه مرخصی رفتن، احتیاجی به هفته ها فکر و دل دل کردن و همه ی جرات رو جمع کردن ندارند. :(

نه؛ برای زندگیم کار می کنم.
نرفتنم هم مشکل اونهاست نه من.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد