بازم خبر بد ...
انگار نمی خواد تمام شه...می خوام گله کنک می خوام غر بزنم.
امروز زنگ زدم فاطمه . فاطمه صمیمی ترین دوستش بود، آره بود...می خواستم بهش بگم که بسته ای رو که خواسته بود دارم پست می کنم. تشکر کرد، دیدم صداش یه جوریه گفتم فاطمه خانوم چه خبر؟ حالش خوبه ؟ باهاش حرف زدی ؟
گفت : آره همین صبحیه ، حالش خیلی بد بود سرمای بدی خورده ... دیگه نمی شنیدم تمام دنیا سرم آوار شد...دیگه شرکت نرفتم اومدم خونه. نمی دونم باید چیکار کنم . واقعا نمی دونم منی که به همه راه حل می دادم حالا دیگه کم آوردم.
کاش یکمی فکر می کرد، هنوز هم می تونه خودش و نجات بده... وای خدایه من...
خیلی سخته عاشق کسی باشی که عاشق کس دیگه است...خیلی سخته...
سلام دوست عزیز...
وبلاگ جالبی داری. امیدوارم که موفق تر باشی...
عزت زیاد؛
سلام عزیز...
ممنون از حضورت؛
راستی چرا اسم وبلاگتو گذاشتی ۲۶ آبان؟؟؟ مگه روز خاصیه؟؟؟
۱۶ آبان هم تولد منه... یه ذره بهم نزدیکن نه؟؟؟
آره عزیزم...همیشه تو هر مرگی یه تولد هست
بلا دوره انشالله. خوب میشه. اینهمه نگرانی از اول جوانی خوب نیست ها.
(خودمو یادم رفته که وقتی خبر بیماری یه شخص خاص رو شنیده بودم چندین شب و روز گریه کردم!!! ای دنیای بی وفا .... چی فکر میکردم و چی شد... با همه ی این حرفها خدایا شکرت.)
اول جوونی !!
نه فرشته خانوم خیلی از جوونی گذشته...آره خدایا شکرت