دیروز که اومدم پائین بلافاصله به سمت قزوین حرکت کردم ، ۳ جلسه ای هست که سر کلاسهام نرفتم مجبور بودم از مسیری برم که آخرین بار همون جا باهاش خداحافظی کردم...چه عذابی...دیدم ماشین میلرزه ۱۷۵ تا داشتم میرفتم ..مسخره اس که چپ نکردم با این ماشین باید چپ میکردم پام و از رو گاز برداشتم تمام ذهنم ، فکرش بود...
چند بار شمارش و گرفتم ولی نذاشتم زنگ بخوره ...سخت بود ...خیلی
امروزم می خوام به فاطمه زنگ بزنم...
فاطمه نبود.
می خوام برم همدان ببینمش و برگردم...خیلی سخته دیدن و حرف نزدن.



فروردین 1387