ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386
دیروز

دیروز که اومدم پائین بلافاصله به سمت قزوین حرکت کردم ، ۳ جلسه ای هست که سر کلاسهام نرفتم مجبور بودم از مسیری برم که آخرین بار همون جا باهاش خداحافظی کردم...چه عذابی...دیدم ماشین میلرزه ۱۷۵ تا داشتم میرفتم ..مسخره اس که چپ نکردم با این ماشین باید چپ میکردم پام و از رو گاز برداشتم تمام ذهنم ، فکرش بود...

چند بار شمارش و گرفتم ولی نذاشتم زنگ بخوره ...سخت بود ...خیلی

امروزم می خوام به فاطمه زنگ بزنم...


فاطمه نبود.

می خوام برم همدان ببینمش  و برگردم...خیلی سخته دیدن و حرف نزدن.

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
خدای لیلی

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرنمازش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی مردک چرا بین من و خدایم فاصله انداختی !

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم !

 

برگرفته از وبلاگ تلخ نوشته ها

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
خدا
<<    3      4      5      6      7      8      9      10      11      12    >>