سلام
دیروز رفتم دانشگاه، مثل همیشه همه شلوغ و پرسر وصدا...نگاشون که میکنم یاد گذشته ها میفتم که روزی منم این جور بودم و چه فکرهایی میکردم و چه نگاهی داشتم به زندگی...
دیگه استاد ها هم فهمیدن حالم رو...آزاده میگفت : سر حال نیستی.
شادی از بچه ها پرسیده بود: اتفاقی افتاده.
والبته دختر ها هم که از فضولی ....
هیچکس نمیدونه پس این لبخند همیشگی چیه !
به فاطمه زنگ زدم. اون بیچاره هم از دست من اسیر شده ، خجالت می کشم. گفت حالش بهتره ولی صداش خیلی گرفته...
دیشب باید شیما می رفت.(چقدر از این شیما متنفرم۹۰٪ این تغییر روحیه رو از این نا رفیق می دونم)
تنها بود دیشب. موقع برگشتن چند بار ایستادم تا شمارش و بگیرم ولی...آه
می دونم دیشب بهش چی گذشته..لحظه لحظه اش رو می تونم تصور کنم.
می دونم یه دل سیر با عشقش حرف زده و شاید...
به نظرتون هنوز بهم فکر میکنه.
سخته که عاشق کسی باشی که عاشق کس دیگه اس.(کسی که حتی لیاقت نگاهش رو نداره)
امروز و فردا هم تنهاست و میدونم چی میگذره.
...آه
خدایا شکر



فروردین 1387