چی بنویسم...
یگی کمکم کنه...
شده تا حالا قلبتون از قفسه سینه در بید یه چیزی گلوتون فشار بده...
شده له بشین...تا نشین نمیتونین بفهمین...خدا نکنه بشین...
خدایا شکرت
![]() |
![]() |
![]() |
چی بنویسم...
یگی کمکم کنه...
شده تا حالا قلبتون از قفسه سینه در بید یه چیزی گلوتون فشار بده...
شده له بشین...تا نشین نمیتونین بفهمین...خدا نکنه بشین...
خدایا شکرت
امروز هم داره تمام میشه از بس به این موبایل لعنتی نگاه کردم خسته شدم...می دونم انتظار بی خودیه ولی نمیدونم این انتظار چیه .
فاطمه می گفت: دیگه اصلا فایده نداره باهاش حرف بزنی دیگه به حرف هیچکس گوش نمی کنه ،حتی به حرفهای تو هم گوش نمی کنه عاشق شده تمام وجودش رو محمد گرفته اصلا فکر نمی کنه داره چیکار میکنه چقدر زندگی و آینده خودش و خانوادش رو به خطر میندازه...
همه اینها رو میدونم.
واقعا باید بزارم سرش به سنگ بخوره؟! چون عشق کوره!
آخه چرا باید کاری رو بکنه که مثل روز آینده اش معلومه؟
تجربه به چه قیمت؟
گفته بود تا آخر این راه می خواد بره...
یعنی الان داره چیکار میکنه؟
وای ...
دارم دیونه میشم ۱۰۰۰بار مرور کردم حتی ۰.۰۰۰۰۰۱٪ هم خوشبختی توش نیست.
وای ...
بهم قول داده...یعنی...فقط...خدا...
خدایا شکرت
به تو سپردم